![]() |
![]() |
|
| من ونه گات نيستم ولي ونه گات را دوست دارم... |
|
سعی کن آنقدر قدرتمند شوی که هیچ سیاستی نتواند تو را از مسیر زندگی ات دور کند
سعی کن آنقدر ثروتمند شوی که هیچ دولتی و هیچ قدرت توان حذف تو را نداشته باشد و در آخر سعی کن آنقدر تاثیر گذار شوی که دولتها مجبور شوند برای ادامه ی حیات به تو متوسل شوند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:51 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
به علت تاخیر طولانی مدتم عذر خواهی میکنم .
روز، 27 مرداد، ساعت 12 ظهر (نويسنده: انيسه جهان آرا) كيميا مثل هميشه تو بالكن رو به روي خور، حمام آفتاب گرفته است. شرجي هوا، صورتش را پر از دانه هاي عرق كرده است، كلاهش را مثل كلاه جان وين كج روي صورتش گذاشته است. روي ميز بساط قهوه و چاي به راه است. هيلدا رو به روي تلويزيون نشسته و صداي آمريكا ميبيند: به تصوير مخابره شده در تلويزيونهاي جمهوري اسلامي ايران كه هم اكنون به دستمان رسيد، توجه كنيد: تلويزيون تصوير دو پيرزن را به صورت شطرنجي نشان ميدهد كه به عنوان دو سارق مسلح دستگير شدهاند، يكي از سرداران جمهوري اسلامي در حال افتخار كردن است و از نحوهي دستگيري دو پيرزن صحبت ميكند. او ميگويد: اين دو پيرزن در يك اقدام ناشيانه، در روز سه شنبه 27 مرداد، ساعت 12 ظهر به بانك اقتصاد نوين دستبرد زدند كه با آگاهي پليس خدمتگزار هشت ساعت پس از ... هيلدا با دهان باز و چشمهايي كه حالا كاملا گشاد شده است، چند ثانيه به تلويزيون خيره ميماند و فرياد ميكشد: «گور پدر اول و آخرشون، كيميا بيا ببين اينا چي ميگن.» فكر كنم كمي تند رفتيم، داستان از اينجا شروع ميشود: دو خواهر بودند به نام هيلدا و كيميا كه يك روز در زندگيشان تصميم عجيبي گرفتند. همه چيز در يكي از شبهاي زمستان كه باز هم رزاق مثل هميشه پايهي تخته نرد بازي كردن معتمدي شده بود آغاز شد. اگر نخواهيم زيادي شلوغش كنيم، اين اواخر هفته اي سه بار به خانهي معتمدي، پدر هيلدا و كيميا ميآمد، آن هم فقط شبها. از نور خورشيد متنفر بود و معتمدي عادت داشت تو آلاچيق وسط حياط با قليان عتيقه اي كه از پدر بزرگ ارث برده بود قليان بكشد و تخته نرد بازي كند. آن قدر از نور خورشيد بيزار بود، كه حتي ترتيبي داده بود براي پنجرههاي بانك هم لور دراپهي قهوهاي بخرند. همهي فرمايشاتش با يك تلفن انجام مي شد. معتمدي دوست داشت دخترانش از مسائل سياسي اقتصادي روز سر در بياورند و هميشه از آنها ميخواست كه پاي صحبتهاي دوست قديمي فرهيختهاش بنشينند. هيلدا اگرچه به مسائل سياسي علاقه داشت اما اعتقاد داشت كه رزاق يك خپل كچل نفهم است و هميشه سعي ميكرد با او مواجه نشود، اما كيميا هميشه برايشان چاي ميآورد و اداي اين را در ميآورد كه از شنيدن صحبتهاي رزاق حظ ميبرد. بورس طلا پيش بيني كرده بود تا چند روز ديگر بازار طلا رونق پيدا خواهد كرد و بيشتر مردم از هول، حسابشان را تقريبا خالي كرده بودند تا در بازار طلا و دلار سرمايهگذاري كنند و بانكها حسابي خلوت شده بود. اين حرفها غر و لندهاي هميشگي رزاق شده بود در چند هفتهي اخير. حبابي دور سر كيميا پيدا شد كه: «ايول، موقعش همين الانه.» تنها مزاحمش سرباز چپلي بود كه دم در بانك ميايستاد، با يك تفنگ هم قد خودش. هر بار كيميا را ميديد چشمك ميزد و ميخنديد و او هم برايش شكلك در ميآورد. اين دو خواهر با هم قرار گذاشتند كه هيلدا با لاتكس پوستيژ صورت دو پيرزن را درست كند و كيميا تفنگ از صندوقچهي پدر كش برود. «ببين كيميا! اگر لو برويم چي؟» كيميا چون ميدانست خواهرش عشق فيلم است، برايش فيلم «جيببر» را ميگذاشت تا ببيند. با ديدن فيلم انگار قدرتي در درونش به وجود ميآمد و جرات پيدا ميكرد. «حق داشت بيچاره. اين چس زهره حتي با من و بابا هيچ وقت به شكار نمييومد. شاشيدم به آدم بز دل.» تنها تخصص هيلدا كه هيچ تخم سگي هم به پايش نميرسيد، دو در كردن فيلم از دوستانش بود. فقط هم فيلمهاي پليسي و اكشن و جنايي راست كارش بود. بانك مورد نظر سر خياباني بود كه خانوادهي معتمدي در آن زندگي ميكردند و رزاق رييس شعبهاش بود. ساعت ده صبح وقت آرايش كردن كيميا بود و چك كردن پوستيژها توسط هيلدا. «مث ماه شدي. فقط بپا، يارو تاپاله تر از اين حرفاس يارو زود خر ميشه، فقط زود برگرد، گريمت طول داره.» هر دو هيجان زده، ساعت دوازده با يك ساك به سمت بانك حركت كردند. با رژ لب قرمز رنگ و ياقوتي ، پالتوهاي پوست به رنگهاي قهوهاي و مشكي، يكي با واكر و ديگري با عصا جلوي بانك رسيدند. از آنجايي كه اساسا همه چيز بر اساس نظم اتفاق ميافتد در بانك را بسته ديدند. «ريدي با اين برنامهريزيت، نكنه امروز تعطيله؟» «گاوميش، اين همه آدم كه دم در بانك وايسادن رو نميبيني؟» هيلدا و كيميا خودشان را عصا زنان به جلوي در بانك رساندند و با يك كليد تق تق به شيشه كوبيدند. «خوبه، ادامه بده، يه استوانه داره به سمت در ميياد.» «درو باز كن پسرم، امروز اگه حسابمو پر نكنم، چكم برگشت ميخوره.» «يك اختلالي توي سيستم بانك پيش اومده، بايد كمي صبر كنيد.» «مادر جون، آخه ما پامون درد ميكنه، نميتونيم تو خيابون وايسيم.» «خيلي خوب، فقط شما حق داريد بيايد تو، بقيه برن عقب.» كيميا و هيلدا وارد بانك شدند و اگر آن استوانه علامت هاي دلار را توي مردمك چشم هيلدا و كيميا ميديد، ميفهميد براي چه كاري آمده بودند. كيميا خود را مادر رزاق معرفي كرد و گفت كه ميخواهد او را ببيند. پشت ميزش نبود و براي كاري بيرون رفته بود. آژير خطر كنار ميز رزاق بود. بهتر است كمي صبر كنيد، ماجراي اخباري كه هيلدا و كيميا شاهد آن بودند به جاي جالبي رسيده است: كيميا از بالكن به سالن ميآيد و با ديدن اخبار بلند بلند ميخندد: «به گزارش خبرگزاري ما، اين دو بانوي سالخورده ي دستگير شده، در اين دزدي مسلحانه هيچ نقشي نداشتهاند و مدتهاست كه به جرم جمع كردن يك مليون امضا در زندان جمهوري اسلامي به سر ميبرند.» «خاك بر سر احمقت كنن، اونا رو جاي ما گرفتن اون وقت تو داري ميخندي؟» «آره راست ميگي ها، اينا همونايي نبودن كه هر روز تو پارك فال ميگرفتن؟بي خيال خنده رو عشقه. در عوض، من 27 مرداد رو، روز خجستگي نيروي انتظامي اعلام ميكنم.» دعواي اين دو خواهر به خودشان مربوط است، بهتر است برويم سر ادامهي ماجرا: وقتي استوانه كركره را پايين داد، كيميا با عصا زد توي سرش. بگذاريد باقي ماجرا را خودش تعريف كند تا شايد دعواي اين دو خواهر هم خاتمه پيدا كند: «همه پودر شده بودند، فكها كج و كوله روي آسفالت پخش و پلا بود از اين كه ميديدند دو تا پيرزن با كلاس خوش تيپ، دزد از آب درآمده اند. خلاصهي مطلب ترتيب تمام آژيرخطرها را داديم، من رفتم سراغ گاو صندوق و هيلدا كارمندان بانك كه هفت نفر بيشتر نبودند را دور آب سردكن بانك جمع كرد و گفت كه خفه خون بگيرند، هر تكون مساوي با يك گلوله است و با تفنگ دوربين مدار بستهي بانك را تركاند. داد زدم هوي! هيلدا، اون هيتلرو رد كن بياد.» من نميفهمم چرا اين كيميا اساسا بلد نيست متشخصانه برخورد كند، اصلا بهتر است خودم ماجرا را تعريف كنم. اين برخوردهاي تهاجمياش بالاخره كار دستش داد، باشد، باشد، ميگويم، چقدر عجله داريد شماها! همين كه هيتلر را با تفنگ هل ميداد جلو، پاي هيتلر به جايي گير كرد و شپلق، پرت شد روي يكي از ميزها. نه! نترسيد، بلايي سرش نيامد، فقط يك ليوان چاي سرد شده چپه شد روي ران راستش و شلوارش خيس شد. «چه مرگته! پس، اون شلوار لعنتي رو ول كن و در گاو صندوق رو باز كن.» «خانوم، نميتونم، به خدا از خيسي بدم ميياد، چندشم ميشه، بهم ميخوره، ايي.» «شاش كه نيست مرتيكه. زود باش در رو باز كن تا مغزت رو تو دهنت خالي نكردم.» «خانوم، توي گاو صندوق پول نيست. قراره پول بياد، ايييييي، ولي خبر دادند كه ماشين حمل پول پنچر شده.» «خر خودتي حمال خوب اون شلوارتو درآر، شورت كه پاته انشاءالله؟» تا حالا هيتلر گوجهفرنگي شده ديدهايد؟ اگر آن روز آنجاحضور داشتيد ميديد. از هيتلر براي انصراف كيميا از درآوردن شلوار اصرار و از كيميا انكار. «مرتيكه عوضي، ميخواي برات سشوار بيارم شلوارتو خشك كني؟» «كيميا، من توي بساطم سشوار هست، ميخواي بيارم؟» «خدا رو شكر كه با يه مشت پت و مت سر و كار دارم. الان مگه وقت سشواره؟» خلاصه اين كه آقاي هيتلر حاضر بود جانش را بدهد ولي نه با شلوار خيس راه برود و نه حجب و حيا را زير سوال ببرد و شلوار خيس را در بياورد، اما كيميا بالاخره اسلحه را جايي گرفت كه آقاي هيتلر راضي شد با همان شلوار خيس گاوصندوق را باز كند. گاو صندوق را كه باز ميكند تازه كيميا باورش ميشود كه آقاي هيتلر راست گفته است. ادابازيهاي هيتلر اگر هيچ حسني نداشت و براي شما خندهدار نبود، لااقل باعث شد كه ماشين حمل پول پنجرياش را بگيرد و سر برسد. بقيهي ماجرا هم كه مشخص است، مثل باقي فيلمها يا داستانهاي دزدي كه ديدهايد يا خواندهايد. «اينجاش باحاله، جوني، بذار بگم كه كفشون ببره: سوري قرار بود با ماشين بچپد جلوي بانك. تمام گاو صندوقها را ليسيدم. هر چه برگه و سند بود را هم بلند كرديم و ريختيم توي ساك. سرم را بلند كردم و ديدم يك مرتيكه پوفيوز طبقهي بالاي بانك با موبايلش فك ميزنه. ساك را برداشتم و با هيلدا زديم به چاك. سوري جاكش با اتوبوس سير و سفر آمده بود كه شايد تصادفا خر بازي اش به نفع ما شد، چون درست وقتي كه ما خيابان قيطريه را به سمت فرمانيه بالا ميرفتيم پليس داشت فرمانيه را به سمت قيطريه پايين ميآمد. نفسهاي همهمان بند آمده بود، از كنار ماشين پليس كه رد شديم، من و هيلدا رو به سوري داد زديم كه: تو؟ چي؟ آخرين خيابون اسگلا رو به نام زدي و هر سه از خنده پوكيديم . پيچيديم توي كوچهاي كه روش نوشته بود بن بست اما ميدونستم راه در رو داره.» «من كه شب اول از ترس خوابم نبرد.» «شاشيدم به آدم بز دل.» «خود خرت هم كه شب اول خوابت نبرد.» «حمال ، خواب نرفتن من كه از ترس نبود، از هيجان اين بودكه فردا صبحش براي دبي بليط داشتيم.» «من نگران مامانم. بابا الان داره چي كار ميكنه؟ لابد كل تهران رو زير پا گذاشتن.» «ريدي بدبخت.مامان اصلا به كونشم نيست. با رفيق رفقاشون دارن تصميم ميگيرن برا تعطيلات آخر هفته كدوم كشور مناسبه خريد كردنه.» «خيلي بي شعوري اصلا هم اينطور نيست . هم اون نگرانه و هم بابا.» «گه خوردي يه آبم روش. بابا الان داره فكر ميكنه قاشق زمان قاجار رو بخره تو مزايده يا دستمالي كه كريمخان زند توش فين ميكرده؟» كيميا و هيلدا سوري تصميم گرفتند هر سال روز خجستگي نيروي انتظامي را جشن بگيرند و در اين روز بلند بلند بخندند و البته دو شمع قرمز و ياقوتي هم به ياد آن دو پيرزن بي نوا روشن كنند. البته سوري چون كلا انسان عقده اي است تمام وقتش را در ديسكو مي گذراند و مشروب ميخورد. پيام اخلاقي داستان: هيچ وقت چشمك زدن سرباز چپلي كه جلوي بانك كشيك ميدهد را دست كم نگيريد. پيام سياسي داستان: هيچ وقت دلتان براي پيرزنهاي بدبختي كه پادرد دارند نسوزد. پيام روشنفكري داستان: هر كجا احساس كرديد داستان كمي ابهام دارد، دليلش به فكر وادار كردن مخاطب نيست، نويسنده حال نوشتن نداشته است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:4 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
آن روز، تمام راه مدرسه تا خانه را دويدم تا به بي بي جان بگويم كه معلم در خانهي تمام بچهها دوربين گذاشته و از تمام كارهاي ما فيلم ميگيرد تا به كارهاي خوب بچهها نمرهي مثبت و به كارهاي بد ما نمرهي منفي دهد. تا به خانه رسيدم رفتم سراغ بيبي كه طبق معمول داشت كلوچهي بخشيدني ميپخت، به بيبي كه گفتم دستي به سرم كشيد و گفت: «خو رودُم تو هميشه نمرهي مثبت بگِري مَي كار بد بِكُني؟» عطيه كه حرفم را شنيد، بلند بلند خنديد، از همان خندههاي بدجنسي كه تو چشم آدم برق مياندازد. مادر با عصبانيت به عطيه اخم كرد و گفت خفه شود و برود توي اتاق خودش. عطيه قبل از اين كه توي اتاقش برود در گوش من گفت: «وا مواظب بادت هم بويي گوزو!» و باز خنديد، از همان خندههاي بدجنسي كه تو چشم آدم برق مياندازد، خواستم هلش بدهم اما يادم آمد كه دوربين مرا ميبيند و فقط زير لبي فحشش دادم. عطيه كه توي اتاق رفت من تا ميتوانستم به مادر و بيبي اصرار كردم كه به من بگويند جاي دوربين كجاست، اما نگفتند. ظهر كه همه خوابيدند يواشي از لاي پتو سرك كشيدم و مطمئن شدم كه همه خوابند. از اتاق كه بيرون رفتم لاي در را كمي باز گذاشتم كه مثلا دستشويي رفتم و زود بر ميگردم كه عطيه دنبالم راه نيفتد. رفتم سر وقت گنجهي بيبي جان كه كلوچههاي بخشيدني را آنجا قايم ميكرد، يك مشت از كلوچهها را برداشتم و ريختم توي دامنم و چند تا را توي راه خوردم و باقي را بردم طبقهي بالا و توي كمد خودم گذاشتم. چقدر خوشمزه بودند اين كلوچهها، انگار بيبي جان جور ديگر ميپختشان. پيش خودم گفتم اگر معلم راست ميگويد دزدي كلوچهها را بگويد. پاورچين پاورچين به اتاق برگشتم و ديدم عطيه پتو روي خودش ميكشد، ترسيدم بيدار شده و فهميده باشد، بالا سرش رفتم و آرام صدايش كردم، خواب خواب بود. خنديدم و كنار او دراز كشيدم و خوابيدم. با صداي تق و تق به هم خوردن استكان و نعلبكي بيدار شدم. ديدم عطيه كنارم نيست. سرم را برگرداندم ديدم دارد توي دفتر مشقم چيزي مينويسد، تا من را ديد دفتر را بست و گوشهاي گذاشت، دوباره خنديد از آن خندههاي بدجنسي كه تو چشم آدم برق مياندازد و مادر به او نگاه كرد و اخم در هم كشيد. موقع خواب هم ديدم كه مادرم توي دفتر مشقم تند تند چيز مينويسد و عطيه دوباره ميخندد. هر چه پرسيدم چه مينويسي نگفت و گفت كه بخوابم. فردا صبح سر كلاس نفسم بند آمده بود. معلم هم دزدي كلوچههاي من را ديده بود و هم دعواي فرشته با پسر دايياش را. خيلي تعجب كرده بودم آخر فرشته آن شب خانهي دايياش خوابيده بود، يعني قرارمان اين بود كه فرشته خانهي خودشان نباشد و كار بدي بكند، پيش خودم گفتم حتما همه جا دوربين كار گذاشته. وقتي به خانه آمدم همه را كلافه كردم كه كِي معلم آمده و دوربين كار گذاشته، شما خانه بوديد كه آمده يا نبوديد و مادر به من گفت كه جاي دوربين را نميدانند و باز عطيه خنديد، از همان خندههاي بدجنسي كه تو چشم آدم برق مياندازد. من به گريه افتادم كه عطيه جاي دوربين را ميداند و به من نميگويد، شما هم جاي دوربين را ميدانيد و از ترس اين كه من با عطيه دعوا نكنم و دفترش را پاره نكنم به من نميگوييد. بيبي با خنده به سمتم آمد و گفت: «عطيه پِت شوخي بكنَه، رودُم محل مَوَن. حالا مَخي مثبت گِري؟ وَرسا پي مُو رويم پيش حاج آقا.» حاج آقا همسايهي ما بود كه زنش به من قرآن ياد ميداد. اوايل از قد بلند و چشمهاي درشت سياهش كه به من لبخند ميزد كمي ميترسيدم، ولي با همهي حاج آقاهايي كه ديده بودم فرق ميكرد. هميشه بوي عطر ميداد، داييام ميگفت كه كمربند مشكي جودو دارد. از همه مهمتر ماشين خيلي قشنگي داشت كه تمام بچهها آرزو داشتند سوارش شوند، من هم دوست داشتم سوارش شوم ولي چون شيشههايش سياه بود، ميترسيدم، فكر ميكردم داخلش كه بنشيني هيچ جايي ديده نميشود، تا اين كه يك بار حاج آقا صبح كه ميخواستم بروم مدرسه سوارم كرد، صندليهاش بزرگ بود و انگار اندازهي اتاقم بود. با خودم فكر ميكردم به مدرسه كه برسم به تمام بچهها ميگويم كه سوار ماشين حاج آقا شدم و از توي ماشين بيرون هم پيداست، اما نزديك مدرسه كه رسيديم حاج آقا گفت كه بايد پياده شوم و باقي راه را خودم بروم و در گوشم گفت كه به هيچ كس نبايد بگويم كه سوار ماشين او شدم، چون آن وقت بيبي مجبورش ميكند كه تمام بچهها را سوار ماشينش كند و به مدرسه برساند. خيلي ناراحت شدم كه ديگر نميتوانستم به بچهها پز بدهم و تازه به همه بگويم كه حاج آقا توي ماشينش برايم نوار غير قرآن هم گذاشته. خانهي حاج آقا را دوست داشتم، خانهاش بزرگ بود و پر بود از درخت كنار و وسط حياط حوض داشت، اما از زن حاج آقا ميترسيدم، هميشه تا من را ميديد اخم ميكرد و من سرم را پايين ميانداختم و فكر ميكردم معلممان هر كار بدي كه كردهام را به او گفته و خجالت ميكشيدم. بيبي جان چادري كه تازه برايم دوخته بود را سرم زد و گفت زن حاج آقا گفته كه من بايد از حالا چادر سر كنم تا عادت كنم. به خانهي حاج آقا كه رسيديم بيبي در زد و زن حاج آقا در را باز كرد. من از ترس سرم را پايين انداخته بودم كه زن حاج آقا دست زير چانهام زد و سرم را بالا آورد و خنديد و گفت: «آفرين، حالا شدي دختر خوب، خوب نيست اون موهاي طلاييت رو نامحرم ببينه.» وارد كه شديم حاج آقا كنار حوض نشسته بود و وضو ميگرفت، آب وضو را روي صورت پشنگه كرد و بيبي گفت: «هِل صورتَت نم بواَ پِ آب وضو رودُم.» من و بيبي روي تخت وسط حياط نشستيم و زن حاج آقا رفت برايمان چاي بياورد. حاج آقا با خنده به بيبي گفت كه لازم نيست همه جا چادر سر كنم و فقط موقع نماز خواندن حجاب كنم كافي است، گفت كه خانمش در اين مسائل زيادي سختگير است. من با خوشحالي چادرم را درآوردم. دوست داشتم باد لاي موهايم بپيچد. زن حاج آقا با سيني چاي آمد و ديگر مثل دم در مهربان نبود و مثل هميشه اخم كرد و من هم ترسيدم و سرم را پايين انداختم. حاج آقا رفت توي اتاق و ايستاد به نماز و در اتاق باز بود و من نگاهش ميكردم. نميخنديد وسط نماز. حالا نوبت من بود كه جلوي حاج آقا نماز بخوانم. بيبي چادرم را سرم زد و پيشانيام را بوسيد و گفت وقتي چادر سفيد ميزنم سبزي چشمهام مثل سبزي چشمهاي آقام ميشود. بي بي رفت و پيش زن حاج آقا توي حياط نشست و حاج آقا عمامهاش را به سر گذاشت و عبايش را پوشيد و كنارم نشست و با پشت دست صورتم را نوازش كرد و بعد بلند شد و گفت: «با خندهام شده بخوان.» و يك مشت كناري كه چيده بود را توي بشقاب كنارم گذاشت. نميدانم چرا خندهام ميگرفت وسط نماز. فرداي آن روز معلممان كارت آفرين داد. نماز خواندنم را ديده بود. پس از آن گاهي با بيبي به خانهي حاج آقا ميرفتم و نماز ميخواندم با خنده و كنار و از معلممان كارتهاي آفرين ميگرفتم. نزديك عيد بود كه دفتر مشقم تمام شد و دفتر نويي برايم خريدند و عطيه دفتر مشق قديميام را برداشت و در كمد خودش قايم كرد و خنديد، از همان خندههاي بدجنسي كه برق تو چشم آدم مياندازد. هوا خوش شده بود و بعضي از مواقع كه روي پشت بام ميرفتم حاج آقا را ميديدم كه كنار ميچيند، گاهي بالا را نگاه ميكرد و من خجالت ميكشيدم و او ميخنديد و كنارها را به من نشان ميداد و من به خانهاش ميرفتم و نماز ميخواندم با خنده و كنار و ديگر از كارتهاي آفرين خبري نبود. وقتي از معلممان ميپرسيدم كه چرا نديده كه من نماز خواندهام ميگفت كه ديده اما ديگر بايد ياد بگيرم براي خدا نماز بخوانم نه براي كارت آفرين. آخر سال كه سواد خواندن و نوشتن پيدا كرده بودم، يواشكي سر كمد عطيه رفتم و دفتر مشق قديميام را پيدا كردم، بالاي تمام صفحات را خواندم. عصباني شدم، از دست حاج آقا و بي بي جان و مادر و عطيه و معلم، و عهد كردم كه ديگر كنار نميخورم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:43 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
یک خبر عجیب: اگر دیروز یرنامه ی صدای آمریکا را مشاهده می کردیدو روزنامه های معتبر دنیا را ورق میزدید قطعا با خبر و تصویر جالبی روبرو میشدید.
تصویری از هجوم بخش زیادی از زنها روبروی ساختمان اصلی صداوسیما داستان از کجا شروع شد: از آنجایی که بخش زیادی از زنهای جامعه ی ما خانه دار هستند و از سر بیکاری برنامه های جالب تلوزیون را یکی پس از دیگری دنبال میکنندو قطعا چیزهای زیادی درباره ی آشپزی و همسرداری یاد گرفته اند . و از آنجایی که بنده بسیار انسان مشهوری هستم به دلیل نسبتم با شهید محمد جهان آرا ( فرمانده سپاه خرمشهر) و نظر به اینکه همه به وبلاگ این حقیر سر زده و بحث صغری و کامبیز را خوانده و این بحث دهان دهان گشته و همه شنیده اند .به سازمان صدا و سیما هجوم بردند ( البته تعدادی هم مردآنجا بود اگر نخواهیم زنانه مردانه کنیم حقا) و گفته اند چون ما از برنامه های صداو سیما بسیار آموخته ایم رئیس صداوسیما به گردن ما حق دارند و اینجا حضور پیدا کرده ایم تا ایشان لپ همه ی ما را بکشند حالا شما دوستان حدس بزنید رفتار رئیس سازمان صداوسیما را. ۱. ۲. ۳. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:59 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
یک داستان نسبتا جالب: یکی بود یکی نبود کامبیز و صغری در مورد فمنیسم داشتند با هم بحث میکردند. کامبیز با عصبانیت گفت من ضد فمنیستم و هم ضد او نهایی که ضد فمنیستن. صغری در پاسخ گفت انسانی که ضد فمنیست باشد یا انسان نیست یا دروغ میگوید. تو تعریفت از فمنیست چیه؟کامبیز: فمنیستها اعتقاد دارند که مردا بی تربیت هستند و شهوت ران. ولی زنا خوبن. تازشم خودتی من که اینطور نیستم . بیشعور . خفه شو صغری: عزیزم اشتباه میکنی فمنیست کهتری و برتری نیست . نگاه محترم هم به مرد است و هم به زن. آنها اعتقاد دارند نگاه ابزاری به زن باعث شده که به مرد هم نگاه ابزاری بشود کامبیز:همین که این فمنیستا میگن مردها از زنها سو استفاده ی جنسی میکنند. واقعا فکر کردی زنها از مردها سو استفاده نمیکنن؟ حالا جنسی نه, از نظر فکری کلی سو استفاده میکنن. همین که من مطلبهای مزخرف تو رو میخونم و ویراستاری میکنم ,ایراداتو میگم همین زمان رو میتونم کار دیگه ی بکنم .بجای اینکه 10 دقیقه وقت من رو بگیری نیم ساعته که داری زر زر میکنی و فک میزنی. همین سواستفادس . حالا من اگه لپ تورو بکشم که چیزی ازت کم نمیشه . ولی تو از من انرژی و وقتم رو گرفتی. و از فکرم استفاده کردی.این نوع سواستفاده که خیلی بدتره. لپ کشیدن که خیلی با اهمیت هم نیست . نهایت یه لپه دیگه نمیمیری که. صغری و این طور شد که صغری مثل پشه ای که بوی پشه کش به مشامش خورده باشد فکش به زمین چسبید ×××××× آش: ببخشید خانم میخوام بندازم تو اتوبان صدر از کجا باید برم؟ لاش: مستقیم برو بنداز تو مدرس شمال اونجا هم خروجی داره واسه صدر آش: ممنون خانملاش: ببخشید آقای محترم شما به مدت 4 ثانیه از وقت من استفاده کردید . به اندازه ی 2 بار نفس کشیدن از انرژی من استفاده کردین پس من باید لپ شما رو به همین میزان بکشم آش: آش: میتونم جزوتونو ببرم, هفته ی بعد میارم لاش: بله خواهش میکنم هفته ی بعد آش: ممنون خیلی کامل بود لاش: ببخشید برادر بسیجی من برای نوشتن این جزوه کلی وقت گذاشتم انرژی و هزینه من باید لپ شما رو بکشم چون از من سواستفاده کردین[ و این طور شد که برادرمان مرد و کامبیز فکر میکرد زن سینمای خانگی ست. برای سینمای خانگی چه فرقی میکند که روشن باشد یا خاموش او کار خوذش را میکند حتی اگر لپ که سهل است کار دیگری هم بخواهی بکنی برایش فرقی نمیکند .یک خبر امیدوارکننده: سازمان ملل متحد در مورد برخورد دولت ایران با شیرین عبادی و ایجاد مزاحمت در فعالیتهای او به دولت ایران هشدار داد. کمیته ی تحقیق سازمان ملل گفت در صورتی که دولت ایران رویه اش را عوض نکند ناچار است که او هم جور دیگری برخورد کند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:43 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
(نويسنده: انيسه جهان آرا)
تابلوي بالرينهاي دگا روي ديوار كج شده، روي پنجهي پا ايستاده اند، انگار هوس پرواز دارند با آن پيرهنهاي آبي و سينه هاي نيمه برهنه. با ديدن پاهاي كشيده شان به يكباره پاي چپم تير ميكشد. يادم ميافتد كه نميتوانم تكانش بدهم. عصباني ميشوم. روي مبل لم ميدهم، با همان قلممويي كه ديروز درست قبل از تصادف لعنتي خريده بودم روي ناخنهام طرح ميزنم. مدام دستم خط ميخورد. كار سختي است، ولي ليلي چقدر راحت همه ي ناخنهايش را طرح ميزند. برايش كار راحتي است. بايد تمرين بيشتري كنم، تا چند روز پيش سرگرمي خوبي بود اما حالا نميدانم. مهيار پشت روزنامه سنگر گرفته، با صدايي كه او را از سنگرش بيرون بكشد ميگويم: «نميتوني كه هر روز زود بياي خونه، به ليلي ميگم بياد پيشم، نميخوام تو زا به راه بشي.» سنگرش را روي مبل پرت ميكند و در حالي كه لاي پايش را ميخاراند ميگويد: «خودت ميدوني، من كه ازش خجالت ميكشم.» نميدانم چرا نگاهم كه به چشمهاي خاكستري اش ميافتم عصباني ميشوم. سراغ چند روانشناس هم رفته ام اما نه خودم و نه آنها نفهميديم چرا عصباني ميشوم. نگاه بي دقتم روي كل وسايل خانه ميچرخد، بوفه، پيچكي كه حالا دور چوب پرده پيچيده است. چشمم به بالكن ميافتد، نفس راحتي ميكشم. يادم ميافتد، ميز و صندلي قديميمان هنوز توي انبار است. به بلوز چهارخانه لجنيش خيره ميشوم و ميگويم: «ببين چه بادي ميياد! اون ميز و صندلي قديمي رو ببر تو بالكن، ميخوام تو هواي آزاد بنشينم.» با اخم تلويزيون را خاموش ميكند و سيگاري روشن ميكند و از در خارج ميشود. انگار پنجره نفخ كرده است، اما پرده هاي ورم كردهاش با صدايي شبيه صداي مهيار موقع هورت كشيدن چاي، فرو ميافتد. زير بغلم را ميگيرد و بلندم ميكند و توي بالكن مينشاند. انگار اولين باري است كه خطوط ريز دور چشمش را ميبينم. مثل جنگلباني شدهام كه وظيفه دارد درختان را قطع كند و از شمارش نيمدايرهها، سن درختان را تعيين كند. من به پنجره ي روبه رو خيره ميمانم. مردي فربه و كم مو از پنجره بيرون را نگاه ميكند و سيگار ميكشد، دلم هوس سيگار ميكند. مهيار با سيني چاي به بالكن ميآيد و كنارم مينشيند. از آمدنش معذب ميشوم. مهيار براي خودش و من چاي ميريزد. «مهيار؟ ميشه يك قليون هم برام چاق كني؟» «حوصله ندارم.» «پس يه سيگار برام بيار لطفا.» مهيار با عصبانيت بلند ميشود و صداي فندك گاز را ميشنوم. فكر ميكنم باز هم گاز را به گند ميكشد، اما مهم نيست. كمي بعد قليان را روي ميز ميگذارد. «خودت چاقش كن، حالم خوب نيست.» بي آنكه چايش را بخورد به خانه ميرود و باز پشت روزنامه سنگر ميگيرد. عصباني شده است، ميدانم اما برايم اهميتي ندارد. به قليان پك ميزنم و دودش را از لاي دندانهايم فرو ميدهم. مرد روبه رويي ته ماندهي سيگارش را روي سكوي جلوي پنجره له ميكند. صداي داد و فرياد زني به گوش ميرسد. «اصلا بايد بري دكتر. تو رواني هستي، ساديسم داري، وگرنه به هر خري ده سال گفته بودن كثافت سيگارت رو جلوي پنجره ننداز فهميده بود.» مرد با خونسردي ته سيگار را با تلنگري به كوچه پرت ميكند و مسير افتادن سيگار را با چشم تعقيب ميكند و سپس تو ميرود و از آشپزخانه خارج ميشود. صندليام را جلوتر ميكشم. زن با حالتي كلافه و عصبي به طرف پنجره ميآيد و با دستمالي خاك سيگار را پاك ميكند و از پنجره دور ميشود. چند بار دور آشپزخانه راه ميرود. بالاخره جلوي ظرفشويي ميايستد و ته ماندهي ظرفها را داخل سطل زباله ميريزد. وقتي خم ميشود توجهم به ساقهاي كشيده و زيبايش جلب ميشود و به ياد بالرينهاي دگا ميافتم. مرد وارد ميشود و براي خودش چاي ميريزد و پشت ميز كوچك وسط آشپزخانه مينشيند و زن را نگاه ميكند. در تمام مدتي كه چاي ميخورد چشم از زن بر نميدارد. بلند ميشود و خودش را به زن ميچسباند و تاپ بنفش زن را كنار ميزند. زن رو به مرد ميكند و خودش را پس ميكشد و صورتش در هم ميرود، انگار بادام تلخي را بي هوا جويده باشد. چيزي به مرد ميگويد، مرد با عصبانيت بيرون ميرود و در آشپزخانه را به هم ميكوبد. زن دستكش ظرفشويي را به ديوار پرت ميكند و به طرف پنجره ميآيد. خودم را در صندلي ام پايين ميبرم. زن بي آنكه به بالكن ما نگاه كند، پرده را چنان با شدت ميكشد كه تكهاي از چوب پرده خم ميشود. هوا خنك است، ترجيح ميدهم توي بالكن بخوابم. مهيار برايم پتو آورد، سعي كردم خودم را به خواب بزنم تا از من دليل نخواهد، وقتي داشت داخل ميرفت احساس كردم يك لحظه ايستاد ولي سنگيني نگاهش را روي خودم احساس نكردم، حدس زدم دارد به پنجرهي همسايه نگاه ميكند. با صداي ويز ويز پشه از خواب ميپرم. خودش را موزيانه داخل بينيام جا ميداد. هيچ جايي را نميبينم فقط با عصبانيت بينيام را ميخارانم. پتو را كنار ميزنم. پنجرهي رو به رويي همچنان باز است و پردهاش كنار. نفس راحتي ميكشم. به ساعتم نگاهي مياندازم، تا يك ساعت ديگر ليلي ميآيد. ديشب مهيار به من گفت كليد خانه را با پيك براي ليلي ميفرستد تا من مجبورنباشم بلند شوم و در را برايش باز كنم، كاش اين يك ساعت لعنتي زودتر تمام شود و ليلي بيايد و مرا به دستشويي ببرد! زن روبهرويي روي صندلي نشسته و بدون اين كه سرش را بلند كند يك بند چيزي مينويسد، تلفن را بر ميدارد، انگار با كسي دعوا ميكند، راه ميرود، صورتش را با دست ميپوشاند. با مشت به ديوار ميكوبد، تلفن را روي ميز پرت ميكند، به سمت نوشتهها ميرود و ورق آخر را ميكند و مچاله ميكند ولي انگار پشيمان شده، ورق را صاف ميكند و لاي دفتر ميگذارد و به طرف پنجره ميآيد و سرش را از پنجره بيرون ميآورد و چشمش را ميبندد و نفس عميقي ميكشد. انگار سعي ميكند خودش را آرام كند، به بيرون خيره شده است كه ناگهان متوجه حضور كسي در پشت سرش ميشود. بلند ميشود و با دستپاچگي دفتر را بر ميدارد و با دختري كه وارد شده و كم و بيش شبيه اوست صحبت ميكند. با خودم فكر ميكنم كه دختر چه كسي ميتواند باشد؟ به سنش نميخورد كه دختر زن باشد، دختر سعي ميكند دفتر را از دست زن بگيرد، زن طفره ميرود و دفتر را محكم در بغلش گرفته، دختر ناگهان موفق ميشود همان كاغذي كه زن لاي دفتر گذاشته بود را از آن بيرون بكشد. دور ميز وسط آشپزخانه شروع به دويدن ميكند و بلند بلند كاغذ را ميخواند. زن به دنبال اوست تا كاغذ را از او بگيرد. دختر ناگهان خشكش ميزند و كاغذ را به طرف زن پرت ميكند. با حالت بهت و حيرت عقب عقب از در آشپزخانه خارج ميشود. زن كاغذ را از روي زمين بر ميدارد و روي صندلي وا ميرود. آرنجهايش را روي ميز تكيه ميدهد و سرش را ميان دو دستش ميگيرد. سرش را روي ميز ميگذارد و ناگهان بلند ميشود و داد ميزند: «ندا اشتباه فهميدي، دارم داستان مينويسم» و از آشپزخانه بيرون ميرود. با سر و صداي ليلي تمركزم به هم ريخت. هميشه همين طور بود. هيچ كاري را بدون سر و صدا انجام نميداد، بالاخره بعد از يك ربع تق و توق كردن با سيني صبحانه وارد بالكن شد، گفتم: «هر آن حس ميكردم الانه كه خونه بپكه و جفتمون بيفتيم تو بغل همسايه پاييني.» طبق معمول با قهقهه گفت: «من تخصصم در كوبيدن همه چيز بدون تركيدنه.» اول از او خواستم مرا به توالت ببرد. بعد از برگرداندنم به بالكن و خواباندنم روي صندلي، روي صندلي ديگري لم داد و گفت: «چه مرگته باز؟ باز كه غمبرك زدي.» صداي كوبيدن در خانهي روبهرويي به گوشم ميرسد. خودم را بلند ميكنم تا ببينم چه كسي از خانهشان خارج شده، او را نميبينم فقط ميفهمم زني است، حدس ميزنم همان دختر ساكن خانهي روبهرويي باشد. زن با عجله وارد آشپزخانه ميشود و تلفن را بر ميدارد. ليلي به سمت نگاه من خيره ميشود و بلند ميشود. «الاغ بشين. سرتو بيار پايين.» ليلي با خندهي موزيانهاي ميگويد: «ايول تو هم آره؟» از او ميپرسم كه ميتواند لبخواني كند يا نه. ليلي ميپرسد كه دوربين كجاست؟ و با جواب من به سرعت به سمت اتاق ميدود و از داخل كمد مهيار دوربين را ميآورد و روي زن زوم ميكند. «كره خر بگو چي ميگه ديگه!» اشاره ميكند كه صبر كنم. زن تلفن را قطع ميكند. ليلي ميگويد: «مشكوك ميزنه، داشت ميگفت يه مدت ديگه زنگ نزن، پيش ندا لو رفتم.» پرسيدم ديگه چي گفت؟ اون همه حرف زد، گفت: «گفت ندا حداقل تا يك هفته ديگه هست، منم دلم تنگ ميشه ولي چارهاي نيست و از اين حرفها، گفت كه خودش هر وقت شد بهش زنگ ميزنه.» ليلي بلند شد و توي خانه رفت و با صداي بلدوزور غول آسايي به انجام كارهاي خانه پرداخت. بعد از مدتي با يك سيني ديگر آمد و ناهار را به زور توي حلقومم چپاند. بايد زود ميرفت. قبل از رفتن مرا دوباره به دستشويي برد و قليان برايم چاق كرد و چاي ريخت و كتاب «شب مادر» «ونه گات» را از كتابخانه پيدا كرد و برايم آورد. هوا تاريك شده و كتاب خواندن ناممكن، به ساعتم نگاه ميكنم ساعت 8 شب است. مهيار تا از شركت برگشت، آمد توي بالكن سراغ من. من را بوسيد و روبهرويم نشست و پرسيد: «چه خبر؟» احساس كردم زير پايم خالي شده، دلم هري پايين ريخت. مهيار نگاهي به دوربين انداخت و پرسيد: «عكس انداختي؟» گفتم: «خواستم بندازم ولي چيزي گير نياوردم.» دوربين را برداشت و توي كيفش گذاشت و طبق عادت جمع و جور كردنش برد تا سر جايش بگذارد. مرد با لبخند پنجره را باز ميكند و سرش را بيرون ميآورد و سيگاري ميكشد و باز ته ماندهي سيگارش را روي لبهي پنجره له ميكند. زن براي خودش و شوهرش دو تا چاي ميريزد و وقتي مرد از پنجره دور ميشود با دستمال گردگيري ته سيگار را به پايين مياندازد و لبهي پنجره را تميز ميكند. زن، روبهروي مرد پشت ميز مينشيند. مرد دستي به شكمش ميكشد و چيزي ميگويد. زن بلند ميشود و برايش نبات ميآورد و توي چايش ميريزد. چاي كه تمام شد بلند ميشود و از يخچال موز ميآورد و پوست ميگيرد و حلقه حلقه ميكند و توي بشقاب جلوي مرد ميگذارد. مرد بي آنكه از موزها بخورد بلند ميشود كه برود. زن يك تكه موز برميدارد و جلوي او ميرود و در دهانش ميگذارد و او را بغل ميكند. موز بعدي را در دهان خودش ميگذارد و لبهايش را روي لبهاي مرد ميگذارد. به نظرم ميرسد موز را از دهان خودش به دهان مرد ميدهد. مرد بشقاب را بر ميدارد و همان طور كه زن در آغوشش است او را به سمت در ميبرد. مهيار با سيني چاي به بالكن ميآيد. برايم نبات هم آورده است. نبات را توي چاي ميريزم. صداي ترق ترق نبات وقتي تو چاي ميريزيشان آرامشبخشترين موسيقي دنياست. با خودم فكر ميكنم كه اگر مهيار تا وقت خواب تنهايم نگذارد تا خودم را به خواب بزنم چه؟ اصلا دلم نميخواهد دوباره داخل خانه برگردم. از خودم تعجب ميكنم، ديگر دلم نميخواهد مهيار از شركت زود به خانه برگردد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:11 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
(نويسنده: انيسه جهان آرا) حواسم را داده بودم که صدای نفس نفس زدنم،از پشت پارچه شنیده نشود. مادر جان می گفت حواستان رابدهید هیچ کس در حیاط نباشد،گوشه پرده را آرام پس زدم. تند تند دعا و ورد می خواند و سرش را می چرخاند و فوت می کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 2:20 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
(نويسنده: انيسه جهان آرا)
چنین گویند در یکی از روزهای بهار دخترکی که از نظر خویش نه خیلی دختر بود نه خیلی پسر، با قلبی مالامال از اضطراب رو به خانه ی حکیم روان شده بود .او همیشه با خود می اندیشید هیچ آفریده ی بدینسان همانند او نیست ، فقط اوست که این چنین شهوتی سرکش دارد و اغلب اوقات شهوت بر او غالب است و عذاب وجدانی داشت که اندک زمانی او را نمی رهاند و احساس نجابت و وقارش را زیر سوال برده بود. دنیا بر او تنگ شده بود. مادرش گفته بود که دختر نمی بایست یک همچنین احساسی داشته باشد . به یاد سخنهای حکیم افتاد: اول روزی که پیش م آمدی این طور می اندیشیدم که اگر همچنان به راهت ادامه دهی نا پاک خواهی شد و این راه تو بسی خلاف است. من که دل به هوس نداده بودم و با خفتن و تمتع گرفتن از تو را هیچ نیاز نداشتم ، من فقط بخاط خود تو سر دوستی داشتم تا تو راه خویش را پیدا کرده به راه خلاف نروی، اما چون تو دل به هوس داده بودی و آرزومند در آمیختن با من بودی رضامند بودم تا تو را بی نیاز گردانم. من برای تو احساس مسئولیت میکنم. دختر قول حکیم را صادق دیده بود و لب به سخن نگشوده بود. : تو شرایط را همی ندانی ، سن ت اندک است و ماهرویی و سیمین بدن هزاران پسر با تو به سخن نشسته و تو را نفس طالب است و آنان تو را ملعبه کرده سپس تو را رها خواهند کرد و من اجازت نخواهم داد تا چنین افتد. و بعد شویت خواهم داد تا خوشبخت شوی. تا آن زمان تو را از مال بی نیاز گردانده و آتش شهوتت را هم خود خاموش خواهم کرد. دختر همین که به خانه ی حکیم نزدیک میشد بیشتر خاطرش پریشان میشد. چند هفته ی پیشش به باغی اندر شده بودند که جایگاهی بس بزرگ بود و درختان بارور در آن مکان بسیار بود و حوض بسیار داشت و حزن از دختر برده بود و نشاط بی اندازه پدید آورد. در آنجا طعام خوردند و با هم به حدیث گفتن نشستند و این چنین شد که دختر از حکیم پرسیده بود :چنان است که تو فقط بخاطر خود من و به راه آوردن من سر دوستی داری اما خود به تعهدی که به زن خویش دادی وفا نکرده و همزمان با هردوی ما درمی آمیزی؟ و حکیم چنین گفته بود:تو بر من آرزومندی آنهم نه آنکه بر من عاشق باشی، تو آرزومند در آمیختن با منی، و رضامند نیستی آنچنان شوی که من خواهم. تو ظاهر خویش را هر طور خود خواهی می آرایی و به من بسی بی اعتنایی پس من دیگر از بابت تو حزینم و دیگر نه از مال بی نیاز میگردانم تورا و نه آتش نفست را خاموش میکنم.و ایا آخرین باری ست که همدیگر را میبینیم. دختر پس از آن حیلتی کرد که هر آنجایی که حکیم در آن اندر است ظاهری که حکیم خواهد را داشته باشد. اما حیلتش بر حکیم آشکار شد و بسیار خشمناک گردید و بدو گفت: تو انگاشتی من لعبتی در دست توام و تو فقط بر مال من عاشقی. ازین پس به آنچه گفتی باور ندارم که تو سر تا پا حیلتی و مکر. همچنان که با خود می اندیشید که این بار چه حیلتی کند، راهش را متغیر یافت و خود را درون باغ بزرگی یافت و روی میزی بنشست و در فکر غریق گشته بود که مردی را دید که او را از اندیشه اش بیرون کشید. مرد به انتظار ایستاده بود تا دختررا با خود ببرد. دختر با خود گفت: اگر با این مرد همیروم دیگر نیازی نیست آنچنان شوم که حکیم خواهد اما به یکباره قدم هاش را سنگین تر کرد و اندیشید اگر از پی این مرد رود ایا آن مرد بی نیازش می گرداند بدینسان که حکیم؟ به یکباره ایستاد. رو به خانه ی حکیم میرفت یا با این مرد میرفت؟ پس همچنان ایستاد و ایستاد و چنان که گویند بر جای دخترک درختی رویید که سالس یکبار بارور شود و میوه میدهد. اما هیچکی نتواند از آن میوه خورد آخر بسی تلخ است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:29 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
سلام سلام
این مطلب را درست زمانی که شنیدم کارگردان مورد علاقه ام بدون دلیل مرده نوشتم. شب خوابید و صبح بلند نشد. خودش گفته بود نحوه ی مرگم و زمان ش را خودم انتخاب میکنم. برگمان( البته زمان زیادی گذشته) من به لبخند بعد از غافلگیری خداوند معتادم. من و خدا از یک سرنگ استغاده میکنیم. به خداوند بهترین لوح سپاس را اهدا کردند . او معلم خوبی ست. به مرگ مهره بازی را یاد داد اما فوت کوزه گری را نه.مرگ با شوالیه های زخمی مهره بازی میکرد و آنها را از درون سرنگ مشترک به عنوان لوح تقدیر به خدا می سپرد. اینکه یک شوالیه ی سرسخت مهره ها را دائم درهم و ناپیدا میکرد ربطی به خداوند ندارد او فقط معلم خوبی ست . مرگ با عصبانیت به دریاچه میرود روز تقدیر از خداوند است مردی را با فشار درون سرنگ هل میدهد آن مرد مهره بازی بلد نیست تن میدهد. خدا لبخند میزند.شوالیه سرسخت در کنار دریاچه با لبخندی قدم میزند نگاهش به زنی می افتد که میخواهد با اسرار درون سرنگ وارد شود . مرگ سیگاری روشن میکند و آرام از پشت سر زن و شوالیه رد میشود . مهره ها پیداشان شده بود . خدا از مرگ رو دست خورد. و من هنوز به لبخند بعد از غافلگیری خداوند معتادم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:21 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم... هرچه بادا باد
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم سلام سلام اول به خودم تبریم میگم که تصمیم گرفتم کمی از جهان کار و بیزینس فاصله بگیرم و به جمع بلاگرها بپیوندم. و اما بعد فکر کنم از اسم وبلاگ به هویت و مهارت من پی برده باشید : نویسنده اما یک نویسنده ی خلاق و منحصر به فرد که عاشق کشف دنیاهای جدید و دیدگاه های جدید و روش های نوین برای داستان نویسی است. منتظر نظرات شما عزیزان هستم بعد از خواندن داستان هایم با من هم عقیده میشوید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:40 توسط انيسه جهان آرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اگر نامم برايت مهم است، انيسه هستم و اگر نشانم جهان آرا ولي دوست دارم مرا روح ونه گات در كالبد زمان بداني!
|
| پیوندهای روزانه |
|
محمد زارعی عباس معروفی رضا عالی پیام مرمر مشفقی نفیسه توحیدی فر ارغوان اشترانی ابوذر کریمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان كوتاه |
| پیوندها |
|
arghavan ashtarani tohidifar |
|
RSS
|